حکایتهای جالب

حکایت زیبای مور و قلم

حکایت زیبای مور و قلم. مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هن

ادامه مطلب ...
در سختی چه کسی زنده می ماند؟

حکایت جالب در سختی چه کسی زنده می ماند. دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، یکى از آنها ضعیف بود و هر دو شب ، یکبار غذا مى خورد، دیگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در کنار شهرى به اتهام اینکه جاسوسى دشمن هستند، دستگیر شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد که جاسوس ‍ نیستند و بى گناهند. در را گشودند، دیدند قوى مرده ، ولى ضعیف زنده مانده است ، مردم در این مورد تعجب نمودند که چرا قوى مرده است ؟!. طبیب فرزانه اى به آنها گفت : اگر ضعیف مى مرد باعث تعجب

ادامه مطلب ...
حکایت مرد زاهد و ریا کاری

توری مجیک مش. با مجیک مش دیگر نگران ورود حشرات به اتاقهای خود نباشید و از هوای تازه لذت ببرید. 24000 تومان. ست موکن ویزیت. نسل جدید موکن های برقی. 29000 تومان. گیره کوچک کننده بینی. تاثیر اعجاب انگیز نوزآپ در مدت زمان بسیار کوتاه که خودتان نیز باورتان نمی شود. 10500 تومان. موبر دائمی سان دپیل. آیا می خواهید برای همیشه از شر موهای زائد خود خلاص شوید ؟. 9500 تومان. چرخ خیاطی دستی. وسیله ای بسیار جالب و کارآمد برای مسافرت های شما. 8000 تومان.

ادامه مطلب ...
حکايت مرد اسیر و شاه

حکایت از گلستان سعدی. در یکى از جنگ‌ها، عده‌اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز. دست بگیرد سر شمشیر تیز. ملک پرسید: این اسیر چه مى‌گوید؟. یکى از وزیران نیک محضر گفت: ای خداوند همی‌گوید:. والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس. ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز را

ادامه مطلب ...
حکایت زیبای مرد دباغ در بازار عطر فروشان

مرد دباغ و بازار عطر فروشان داستانی زیبا ار مثنوی معنوی. روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمانها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هرکسی چیزی می‌گفت. یکی دهانش را بو می‌کرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده ا

مرد دباغ و بازار عطر فروشان بازار عطر فروشان

ادامه مطلب ...
حکایت جالب لعنت بر شیطان !

ایران بانو دات کام. به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟». پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد». پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟». گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام». با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!». جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند. ». پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟». پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!». منبع:janan. eu. گرد آوری مطالب : iranbanou. com.

حکایت جالب لعنت بر شیطان

ادامه مطلب ...
حكایت گله از همسر ناسازگار

ایران بانو دات کام. با کاروان یاران به سوى دمشق رهسپار شدیم. به خاطر موضوعى از آنها ملول و دلتنگ شدم. تنها سر به بیابان بیت المقدس نهادم و با حیوانات بیابان مانوس شدم. سرانجام در آنجا به دست فرنگیان اسیر گشتم. آنها مرا به طرابلس (یکى از شهرهاى شام) بردند و در آنجا در خندقى همراه یهودیان به کار کردن با گل گماشتند. تا اینکه روزى یکى از رؤساى عرب که با من سابقه اى داشت از آنجا گذر کرد، مرا دید و شناخت. پرسید: اى فلان کس! چرا به اینجا آمده اى؟ این چه حال پریشانى است که در تو مى نگرم؟. گفتم : چه گویم که گفتنى نیست. همى گریختم از مردمان به کوه و

ادامه مطلب ...
حکایت پندآموز:هر چه می خواهی گناه کن!

ایران بانو دات کام. جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما. ». امام حسین (ع) فرمودند: «پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن. اول: روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن. دوم: از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن. سوم: جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن. چهارم: وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن. پنجم: زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش وارد مشو و هر

ادامه مطلب ...
آنكس كه مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند

ایران بانو دات کام. پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى کرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فکر چاره جویى بودند، تا اینکه حکیمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى کنم . )). شاه گفت : اگر چنین کنى نهایت لطف را به من نموده اى . حکیم گفت : فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر کرد. او ر

قدر عافیت که داند قدر عافیت آن داند

ادامه مطلب ...
معجون آرامش

ایران بانو دات کام. روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان. بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!. گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد. گفتند:. آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید. گفت:آری جزء نخست اعتماد بر خدای عزوجل است. دوم آنچه مقدر است بودنی است. سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست. چ

معجون آرامش

ادامه مطلب ...
حكایت گرسنه را نان تهى، كوفته است

ایران بانو دات کام. مسافر فقیرى خسته و گرسنه به سرایى رسید، دید مجلس باشکوهى است، گروهى به گرد هم آمده اند و میزبان بزرگوار از میهانان پذیرایى مى کند و مهمانان هر کدام با لطیفه و طنز گویى مجلس را شاد و بانشاط نموده اند. یکى از حاضران به مسافر فقیر گفت: تو نیز باید لطیفه اى بگویى. مسافر فقیر گفت: من مانند دیگران دارى فضل و هنر نیستم و بى سواد مى باشم. تنها به ذکر یک شعر قناعت مى نمایم. همه حاضران گفتند: بگو. او گفت:. من گرسنه و در برابرم سفره نان. همچون عزم بر در حمام زنان. حاضران فهمیدند که او بى نهایت فقیر و نادار و بینواست. سفره غذا را به ن

ادامه مطلب ...
حكایت دستور براى رفع مزاحمت مردم

ایران بانو دات کام. حکایت دستور براى رفع مزاحمت مردم. یکى از مریدان نزد پیر مرشد خود آمد و گفت: چه کنم که از دست مردم در رنج مى باشم؟. آنها زیاد نزد من مى آیند و وقت عزیز مرا مى گیرند. پیر مرشد به او گفت: به این دستور عمل کن تا از دور تو پراکنده گردند و آن اینکه: به فقیران آنها قرض بده و از ثروتمندان آنها چیزى را بخواه. در این صورت فقیران بر اثر نداشتن پول براى اداى قرض و ثروتمندان از ترس پول دادن، نزد تو نیایند و اطرافیان خلوت گردد. گر گدا پیشرو لشگر اسلام بود. کافر از بیم توقع برود تا در چین. منبع:حکایت هایی از سعدی. گرد آوری مطالب : iranban

ادامه مطلب ...
حکایتی از مولانا و شمس

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟. مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!. شمس پاسخ داد: بلی. مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!. ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!. ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. - پس خودت برو و شراب خریداری کن. - در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به

حکایتی از مولانا مولانا شمس

ادامه مطلب ...
بهلول و شستن لباس

ازبهلول پرسیدند لباسهایت چرک شده چرا نمی شوئی؟. بهلول جواب داد : بازچرک خواهد شد !. گفتند : مرتبه دوم بشوی . بهلول گفت : باز هم چرک خواهد شد !. گفتند دوباره بشوی !. بهلول گفت :معلوم می شود که من برای لباس شستن دنیا آمدم . منبع:cloob. com. گرد آوری مطالب : iranbanou. com.

شستن لباس شستن لباس زیر

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه