افسانه‌ها و قصه‌ها

خروس زیرک

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. غروب یکى از روزها، خروسى رفت بالاى درختى تا چرتى بزند. سگ آبادى که از آنجا مى‌گذشت خروس را دید و گفت: آهاى آقا خروسه مگر نمى‌بینى که هوا تاریک شده و باید برگردیم؟. خروس گفت: مگر نمى‌دانى که هوا گرم شده؟ من حوصله برگشتن ندارم و مى‌خواهم امشب روى همین شاخه بخوابم. سگ هرچه اصرار کرد، خروس قبول نکرد و همانجا خوابید. سگ هم مجبور شد زیر درخت بخوابد و مواظب خروس باشد. نزدیک صبح بود که خروس بیدار شد. پروبال خود را به‌هم زد و ر

ادامه مطلب ...
خروس به‌جای بچه

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. زن و مردى بودند که بچه نداشتند. زن به بازار رفت و یک خروس خرید و گفت: این بچه من است. یک گهواره خرید و اسباب‌بازى هم خرید. شوهرش از مغازه آمد. زن به او گفت: حالا دیگه بچه داریم. سپس مرد گفت: اگر بچه داریم ساعت یازده نزدیک ظهر غذا به او بده بیاورد مغازه. فردا صبح مادر خروس را بیدار کرد که غذاى پدر را ببرد. خروس غذا را به بازار برد ولى پدر را نمى‌شناخت. به مغازه‌اى رفت. گفت: آقا! تیرک‌هاى سقف اتاقمان چندتا است؟ مرد

بچه خروس

ادامه مطلب ...
خرما از کرگی دم نداشت

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. پیرمرد فقیرى از مردى یهودى مقدارى پول به قرض گرفت تا به کار و زندگى خود سامانى دهد. مرد یهودى شرط کرد که اگر پیرمرد نتوانست قرض خود را بپردازد. در مقابل هر سکه یک مثقال از گوشت تن او ببرد. پیرمرد پول را گرفت و کالا خرید تا تجارت کند. در یکى از سفرها دزدان به اموال پیرمرد دست‌برد زدند و پیرمرد را با قرض او تنها گذاشتند. مرد یهودى وقتى فهمید چه بر سر پیرمرد آمده او را به محضر قاضى برد تا در حضور او شرط را به‌جا آورد.

خرما از کرگی دم نداشت

ادامه مطلب ...
خرگوش و لاک‌پشت

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. لاک‌پشت زراعت داشت. آخرهاى تابستان بود. توى خرمن جا داشت خرمن شن مى‌کرد. باد تندى مى‌آمد. خرگوش با عباى روى دوش خود از آنجا رد مى‌شد. روبه لاک‌پشت گفت:. ـ 'خدا قوت لاک‌پشت! باد خوبى میاد!'. لاک‌پشت گفت:. ـ 'بله. باد خوبى میاد، داریم به سلامتیت خرمن شن مى‌کنیم!'. خرگوش رفت. فردا لاک‌پشت خرمن او را تمیز کرده بود. خرگوش با عباى روى دوش خود آمد و نشست و گفت: 'خداقوت'. ـ 'خدا قوت، سلام علیکم!'. لاک‌پشت گندم‌ها را پیمانه

خرگوش و لاکپشت

ادامه مطلب ...
خرس مِل مِلی (شَنگُ دَنگ)

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. در یک مال(۲) هفت دختر از هفت بوهون (چادر سیاه) با هم دوست و بسیار صمیمى بودند. دختران به‌قدرى با هم مأنوس بودند که یک لحظه تحمل دورى یکدیگر را نداشتند. دختران با هم کوه مى‌رفتند، گفتگو مى‌کردند تپ تپ گروسک، کَلَکى کوسه (نام بازى‌هاى محلی) بازى مى‌کردند. یکى از دختران مادر نداشت که او را دختر بى‌دا (مادر) مى‌نامیدند. یک روز دختران توربه‌هاى (توبره، کیف بافته شده از پشم) خود را براى چیدن توله (پنیرک، گیاهى خودرو و خوردن

ادامه مطلب ...
خدای این شهر و خدای آن شهر یکی است

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یکى بود یکى نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یه مردى بود عمله. عملگى مى‌کرد. به این هفت صنار مى‌دادند خاکروبه‌کشى مى‌کرد، تا غروب هفت صنار بیشتر کار نمى‌کرد. آب حوض‌کشى مى‌کرد، تا شوم همون هفت صنار بود. هیچ کارم نمى‌کرد، تا غروب مى‌خوابید، همچى که مى‌آمد تو ک وچه، هفت صنار پیدا مى‌کرد. او رفت جلوى حضرت موسى رو گرفت، گفت: یا موسى برو به خداى من عرض کن من رزقم کمه. حضرت موسى رفت و آمد، گفت:خدا مى‌فرماید: 'تو روز اول همین

ادامه مطلب ...
خدارحم و بی‌رحم

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. دو برادر بودند یکى به‌نام خدارحم که آدم مهربانى بود و دیگرى به‌نام بى‌رحم که آدم خوبى نبود. این دو برادر با هم جنگشان گرفت و قهر کردند. یکى از آنها از خانه بیرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به صحرا رسید. شب شد. یک خانه خرابه‌اى دید. داخل شد تا شب را در آنجا استراحت کند. در آن خانه خرابه‌اى دید. داخل شد تا شب را در آنجا استراحت کند. در آن خانه تاقچه‌اى در نزدیکى سقف اتاق بود. به داخل آن تاقچه رفت. شب شد. حیوانات مخ

ادامه مطلب ...
خانه‌ای با چهار در

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. مردى یهودى یک خانه داشت. این خانه چهار در داشت. پسر جوانى به نام احمد در کوچه مى‌گشت. مرد یهودى پرسید: اینجا چه‌کار داری؟ احمد گفت: دنبال کار مى‌گردم. یهودى گفت: بیا نوکر ما بشو! احمد گفت: باشد! اما حقوقم را باید معلوم کنی. یهودى گفت: نه، یک ماه در خانه ما کار کن تا ما کار تو را ببینیم، بعد حقوقت را معلوم مى‌کنم. قبول نکرد و رفت. مرد یهودى از در دیگر خانه بیرون آمد و باز همان صحبت‌ها شد. مرد یهودى از در سرم و بعد

ادامه مطلب ...
خانهٔ پیرزن

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یکى بود یکى نبود. پیرزنى بود که خانه‌اى داشت به اندازه یک غربیل. اتاقى داشت به اندازهٔ یک چوب جارو و یک خرده هم جل و جهاز سر هم کرده بود که رَف و طاقچه آن خشک و خالى نباشد. یک شب شام خود ار خورده بود که دید باد سردى مى‌آید و تن‌ او مور مور مى‌شود. رختخواب خود را انداخت و رفت توش. هنوز چشم به‌هم نگذاشته بود که دید صداى در مى‌آید. شمع را برداشت و رفت در را باز کرد. دید، یک گنجشک است. گنجشک به پیرزن گفت: پیرزن امشب هو

ادامه مطلب ...
خانم‌ناری

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. زنى بود که بچه‌دار نمى‌شد. هرکارى مى‌کرد فایده‌اى نداشت. روزى یک دانه انار در گوشهٔ اتاق پیدا کرد آن‌را خورد. بعد از مدتى احساس کرد حامله شده است. خیلى خوشحال شد. بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت یک دختر زائید و اسم آن را گذاشت خانم‌ناری. شوهر این زن یک دیو بود. زن او را توى صندوق بزرگى پنهان کرده بود. روزى به‌سراغ دیو رفت. دیو از او رو گرداند و گفت: تو دخترى دارى و از من پنهان مى‌کنی. حالا اگر مرا مى‌خواهى باید

ادامه مطلب ...
خانم‌قزی، قزمقزی

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یک خاله‌فیسى بود. روزى خودش را آراست، چادر گلدارى به سر کرد و از خانه بیرون آمد. رفت مغازه آهنگری. آهنگر از او پرسید: خانم‌قزی، قزمقزى کجا مى‌ری؟ گفت: مى‌خوام برم شوشوکنان. قلیان بلور بکشم، منت مردم نکشم. آهنگر پرسید: زن من مى‌شی؟ جواب داد: اگر قهرت بگیره منو با چى مى‌زنی؟ گفت: با چکش آهنگری. گفت: نه! من مى‌رم. زن تو نمى‌شم. رفت تا رسید به دکان بقالی. بقال پرسید: خانم فیسى کجا مى‌ری؟ گفت: فیس به قبر پدرت، به‌من ب

ادامه مطلب ...
خانم‌سگه به حالت نباشه

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. دو تا خواهر بودند، یکى خیلى زبر و زرنگ و ناتو بود و دیگرى ساده و نجیب. خواهر ناتو هر شب از خانه بیرون مى‌رفت و با دست پر به خانه برمى‌گشت. روزى خواهر ساده از او پرسید: تو چه‌کار مى‌کنى که هر شب با دست پر به خانه برمى‌گردى به من هم یاد بده. خواهر ناتو گفت: این کارها از تو برنمى‌آید. چند روزى خواهر ساده سؤال خود را تکرار کرد تا اینکه خواهر ناتو گفت: امشب بزک کن و برو سر راه مردها و قر و قمبیل بیا. تا از تو خوششان بیاید

ادامه مطلب ...
خاله‌مورچه، کلاغ و قاضی

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یک روز صبح خیلى زود خاله‌مورچه از خواب بیدار مى‌شه، وضو مى‌گیره، نمازشو مى‌خونه، بعد چادرشو مى‌کنه سر، تنگِ تنگِ تنگ، کمرشو مى‌بنده، جاروشو دست مى‌گیره، مى‌گه برم مسجد و جارو کنم. خلاصه همین‌جور که مى‌رفته، تو راه قالب پنیرى مى‌بینه به خودش مى‌گه: نه، این مال خودم نیس، حتماً مال کسبه گم کرده، اینو باید ببرم تو مسجد بزرام رو منبر. مى‌ره مسجد، قالب پنیر و مى‌ذاره رو منبر و شروع مى‌کنه به جارو کردن، همین‌تجور که داشته جارو

ادامه مطلب ...
خاله‌سوسکه (۲)

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یک خاله‌سوسکه بود که جز یک پدر کسى نداشت. یک روز پدر او به او گفت: من پیر شده‌ام و دیگر نمى‌توانم خرج تو را بدهم، برو و فکرى به حال خودت بکن خاله‌سوسکه گفت: چه‌کار کنم؟ گفت: شنیده‌ام در همدان، عمورمضان نامى هست پولدار که از دخترهاى ریزنقش خوشش مى‌آید، برو و کارى بکن که خودت را در حرمسراى او بیاندازی، آن‌وقت نانت در روغن است. خاله‌سوسکه رفت و هفت قلم آرایش کرد و بعد از خانه بیرون رفت. رسید به دکان بقالی. بقال پرسید، خال

ادامه مطلب ...
خاله‌سوسکه (۱)

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. در زمان‌هاى خیلى قدیم سوسکى بود که شوهر خودش را از دست داده بود و دنبال شوهر مى‌گشت. روزى چادر خود را که از پوست پیاز درست شده بود روى سر خود انداخت و راه افتاد. بین راه دید که روباهى دارد مى‌آید. روباه وقتى سوسک را دید پرسید: خاله‌سوسکه کجا مى‌ری؟ سوسک گفت: مگر اسم من خاله‌سوسکه است؟ روباه پرسید: پس اسم تو چیه؟ سوسک جواب داد: زلف‌هاش بلند ساراى خانم، قدش بلند بوراى خانم. روباه گفت: زلف‌هاش بلند ساراى خانم، قدش بلند بور

ادامه مطلب ...
خاله گردن‌دراز(۲)

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یک مرتبه سگى به خرابه آمد زن تا او را دید گفت: 'اى خاله کُچ کُچو علیک سلام. خجالت بِشِم (به من) آخر خودت را به زحمت انداخته‌اى که چه بشود؟ آمده‌اى چه بکنی؟ آن‌قدر مرا زده براى مردن. من دیگر به خانه نمى‌آیم. ' سگ استخوانى از میان آشغال‌ها پیدا کرد و خورد و راه خود را کشید و رفت. پس از ساعتى گربه‌اى آمد. زن تا او را دید گفت: 'اى خاله پِش پِشو خجالت به خودم واى ببین این مرد چقدر مردم را به زحمت مى‌اندازد. به جان خودت به

ادامه مطلب ...
خاله گردن‌دراز

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یکى بود یکى نبود غیر از خدا کسى نبود. مردى بود که زن شیتى (شیت از شیتاى لاتین است که در فارسى شیداشده و در لهجه کرمانشاهى به‌معنى دیوانه به‌کار مى‌رود) داشت. یک روز زن به شوهر خود گفت: 'اى مرد برو و مقدارى پنبه بخر وب یاور تا نخ کنم و برایت یک جفت کِلاش (گیوه کرمانشاهی) خوب بچینم. مرد گفت: تو را به خدا ولم کن، حوصله ندارم. اما زن ول کن نبود و هر روز گردن شوهر را مى‌گرفت که بالا پنبه بخر هى مى‌گفت: 'پنبه بخر تا ببرم برا

ادامه مطلب ...
خاله جیک‌جیکه، خاله موش موشه، خاله قارقاری و خاله گردن‌درازه

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. زن و شوهرى بودن که همیشه با هم دعوا مى‌کردند. بالاخره زن قهر کرد و رفت در خرابه‌اى نشست. داشت گریه مى‌کرد که صداى جیک‌جیک گنجشکى شنید. به گنجشک گفت: خاله جیک‌جیکه، برو به شوهرم بگو، زنت برنمى‌گردد. بعد، دید موشى از آنجا رد مى‌شود. گفت: خاله موش موشه برو به شوهرم بگو، زنت برنمى‌گردد. در همین وقت کلاغى قارقار کرد. زن گفت: خاله قارقارى برو به شوهرم بگو، زنت برنمى‌گردد. از دور شترى دید، بلند شد. نزدیک شتر رفت و گفت:

ادامه مطلب ...
خاله پیرزن

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. پیرزنى بود که توى دنیا فقط یک دختر داشت. خواستگاران زیادى به‌سراغ دختر مى‌آمدند، اما خاله پیرزن همه را رد مى‌کرد. مى‌گفت: این دختر مونس من است. بالاخره گفته‌هاى دُروبَرى‌هاى او در او اثر کرد و دختر خود را به یک کولى شوهر داد. مرد زن خود را برداشت و برد به کوهى که روى آن زندگى مى‌کرد. پس از مدتی، پیرزن که از دورى دختر خود بى‌تاب شده بود، عزم رفتن به خانه او را کرد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به دامنه کوه. در آنجا گ

خاله پیرزن

ادامه مطلب ...
خارکنی که عشقش دختر پادشاه‌رو، دوباره زنده کرد

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. مرد خارکنى از بیابان برمى‌گشت. میان راه دید دخترى مثل پنجه آفتاب از حمام بیرون آمد، تا چشم او به او افتاد غش کرد. مردم او را به‌هوش آوردند. خارکن پرسید: این دخترى که از حمام بیرون آمد و سوار اسب شد که بود؟ گفتند: دختر پادشاه. گفت: آتش عشق او جگرم را سوزاند دیگر حالم را نفهمیدم حالا من کجا و دختر پادشاه کجا؟ بلند شد، پشته خار خود را به بازار برد و فروخت. آتش عشق دختر، خارکن را از خواب و خوراک انداخت. همسایه‌ها جمع شدن

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه