افسانه‌ها و قصه‌ها

دار مکافات

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. مردى پدر خیلى پیرش را که نه مى‌توانست کار کند و نه حرکت کند در زنبیلى گذاشت و به‌دوش گرفت و با پسر کوچکش به‌طرف جنگل به راه افتاد. رفتند و رفتند تا به درخت بزرگى رسیدند. مرد از درخت بالا رفت و زنبیل را روى شاخه بلندى آویزان کرد. وقتى که داشت از درخت پائین مى‌آمد پیرمرد خنده‌اى کرد و گفت: مى‌دانى پسرم دنیا دار مکافات است. من هم روزگارى پدر پیرم را داخل زنبیل کردم و توى همین جنگل روى شاخه همین درخت آویزان کردم. مرد خیلى

دار مکافات

ادامه مطلب ...
داد و بیداد (۲)

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. در زمان قدیم دو برادر به‌نام‌هاى رشید و جمشید بودند. براى پیدا کردن کار، از آبادى خود به آبادى دیگر رفتند. در این آبادى براى آنها کارى پیدا شد و همین‌طور که مشغول کندن زمین بودند، بیل جمشید به خمره‌اى پر از سکه‌هاى طلا خورد و به رشید گفت:. - دیگر کار و بارمان خوب شد!. رشید پرسید:. براى چی؟. جمشید جواب داد:. - بیلم به خمره‌اى پر از طلا خورد و جرینگى صدا کرد. جمشید این حرف را که شنید، در همان آن حرص و طمع او برانگیخته شد

داد بیداد داد و بیداد

ادامه مطلب ...
داد و بیداد

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. در زمان شاه‌عباس یک دزد و یک تاجر دیواربه‌دیوار هم‌خانه داشتند. دزده هر کاری می‌کرد چیزی از خانه تاجر بدزد نمی‌شد. چرا که تاجر یک سگ تو خانه‌اش بسته بود که کسی جرأت نمی‌کرد به آنجا نزدیک شود. روزی تاجر مال‌التجاره را بار شترها کرد و به‌قصد تجارت به‌سمت شهر دیگری راه افتاد. دزده هم سوار بر اسب شد و میان راه خود را به او رساند و شب مهمان او شد. نصف شب دزده بلند شد کارد کشید و نشست روی سینه تاجره – تاجر گفت: 'ای مرد هرچ

داد بیداد داد و بیداد

ادامه مطلب ...
دُم‌دوز

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یکى بود، یکى‌نبود. پیرزنى بود که توى خانه‌اى زندگى مى‌کرد و به اندازهٔ خودش بخور و نمیر اندوخته داشت. که نیازش به در و همسایه نیفتد. یک روز نشسته بود. موشى از لانه‌اش درآمد و آمد سر حوض که آب بخورد. وقت برگشتن شتاب کرد، دمش به جاروئى که لب حوض بود گیر کرد. دستپاچه شد. خودش را به این در و آن در زد. دمش کنده شد. دمش را برداشت آورد پهلوى پیرزن و گفت: 'اى خاتون جان! دم مرا بدوز. ' گفت: 'من نه سوزنش را دارم، نه نخش را

ادامه مطلب ...
دُردانه و مادر شوهرش

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. مردى مادرى داشت خیلى خسیس و ایرادگیر. روزى پسرش به او گفت: 'مادر جان بهتر نیست اجازه بدهى که من زن بگیرم تا در کارهاى خانه به تو کمک کند که این همه زحمت نکشی؟' مادرش قبول کرد و مرد از دخترى خواستگارى کرد و عروسى سر گرفت. زن چند روزى که زندگى کرد مادرشوهرش بناى بدرفتارى را با او گذاشت و گفت: 'از این نان طورى بخور که دور نان سالم بماند و از ماست طورى بخور که رویهٔ ماست جاى خودش ماند و از کوزه طورى آب بخور که لب کوزه تر نش

ادامه مطلب ...
خیر و شر

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. دو رفیق یکى به اسم 'خیر' و یکى به اسم 'شر' همسفر شدند و هرکدام آذوقهٔ چند روز مسافرت را با خودشان برداشتند. شر به خیر گفت: بیا اول هرچه تو دارى از آب و نان با هم بخوریم، مال تو که تمام شد برویم سر مال من. خبر قبول کرد و هر روز شام و ناهار سفره‌اش را جلو شر باز کرد تا تمام شد. نوبت به شر که رسید از آذوقه خودش به خیر نداد. این هم از گرسنگى و تشنگى به امان آمد. بناى اصرار و التماس را گذاشت، اما در دلِ‌سنگ شر اثرى نکرد. ت

خیر شر

ادامه مطلب ...
خیانت آدمیزاد

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. روزى مسافرى در بیابانى راه مى‌سپرد که به یک چاه رسید. وى با اشتیاق سر چاه رفت تا تشنگى خود و شتر خود را فرو نشاند. همین‌که خم شد و توى چاه را نگاه کرد شمارى از جانوران را دید که در ژرفاى چاه به تله افتاده بودند. آنها از ته چاه فریاد زدند و از وى خواستند به آنها کمک کند و از مرگ حتمى نجاتشان دهد. مسافر که مرد مهربانى بود، از وضع دشوار آنان متأثر شد. حمایل بلندى را که به کمر بسته بود گشود و سر دیگر آن‌را به طرف آنان آو

ادامه مطلب ...
خون‌برف(۲)

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. شب در آبادى گذراندند. و صبح راهى شهر شدند. به دروازه شهر که رسیدند شاهزاده گفت: با این لباس‌ها خوب نیست که به شهر وارد شویم من مى‌روم و لباس مناسب و پاکیزه برایت مى‌آورم. شاهزاده به طرف شهر روانه شد و دختر پاى چشمه نشست. بعد از درخت نارون کنار چشمه بالا رفت و روى یکى از شاخه‌هاى آن نشست. مدتى نگذشته بود که دختر 'خون‌گیر' ى (در خراسان هنوز به گرفتن خون از پشت و یا دست عوام مبادرت مى‌ورزند. 'از زیرنویس قصه' ) در حالى‌

ادامه مطلب ...
خون‌برف

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. در زمان‌هاى قدیم و جوان باهم زندگى مى‌کردند یکى پسر پادشاه بود و دیگرى پسر وزیر. یک شب که برف سنگینى باریده بود، پسر پادشاه چشمش به خون قشنگى افتاد که روى برف‌ها ریخته شده بود. از پسر وزیر پرسید این خون قشنگ چیست؟ پسر وزیر که عاقل و فهمیده بود گفت: این دختر خون‌برف است که به دست آوردن آن خیلى مشکل است. پسر پادشاه از آن به بعد در فکر فرو رفت. چهل روز گذشت و در این مدت پسر پادشاه غم دختر خون‌برف را مى‌خورد. هر روز لاغر

ادامه مطلب ...
خواهر و برادر یتیم

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. مردى بود که دو فرزند داشت، یک دختر، یک پسر. مادر بچه‌ها مرده بود و پدر مى‌خواست زن دیگرى بگیرد. اما زن دوم شرط گذاشته بود که نباید بچه داشته باشى و مرد ناچار شد بچه‌هایش را سر به نیست کند. اما دلش نیامد و چاره دیگرى اندیشید. دو تا گردو برداشت و یک کُتِ کهنه، دست بچه‌هایش را گرفت و رفت وسط جنگل. کت را برد بالاى درخت آویزان کرد و به بچه‌ها گفت هر که زودتر کت را بیاورد گردو مال او. بچه‌ها وقتى به بالاى درخت رسیدند که کت

خواهر برادر خواهر و برادر

ادامه مطلب ...
خواهر ندار و خواهر دارا

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. دو تا خواهر بودند. یکى ندار و دیگرى دارا بود. خانه‌هاى آنها روبه‌روى هم بود. خواهر ندار آبستن بود. یک روز خواهر دارا داشت نان مى‌پخت. زن ندار گرسنه‌اش بود، چندبار به بهانه گرفتن آتش به خانهٔ خواهر خود رفت بلکه او تعارفى بکند اما خواهر دارا اصلاً به‌روى خودش نیاورد. بار آخر که خواهر ندار رفت سر تنور تا آتش بردارد دید یک توتک آنجا افتاده، آن‌را برداشت و زیر بغل خود گذاشت. خواهر دارا متوجه شد توتک را از زیر بغل خواهر

ادامه مطلب ...
خواهر سوم

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. پیرمردى بود، سه دختر داشت. روزى مى‌خواست به بازار برود، از دختران خود پرسید چه مى‌خواهند تا براى آنها بخرد. دختر اول پارچهٔ زری، دختر دوم داریه زنگى (تلفظ درست دایره است، اما براى حفظ امانت متن 'داریه' آمده است. 'از زیرنویس قصه' ) و دختر سوم مروارید خواست. پیرمرد به بازار رفت، پارچه و داریه زنگى را خرید اما هرچه گشت مروارید پید�� نکرد. به خانه برگشت به دختر کوچک خود گفت: مروارید پیدا نکردم. دختر ناراحت شد و پیرمرد هم

ادامه مطلب ...
خوابی که تعبیر شد

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یک شب، مطابق معمول، شاه‌عباس لباس درویشى به‌تن کرده و از بازار مى‌گذشت، رسید به یک دکان کفاشی. صدائى به گوش او خورد. از پشت رد گوش داد. شنید یک نفر مى‌گوید: دیشب خواب شدم پادشاه دو کشور. خورشید روبه‌ریم نشسته بود، ماه بر دوشم و دو تا ستاره مقابلم با هم کشتى مى‌گرتفند. شاه‌عباس از درز تخته‌هاى در نگاهى کرد و رفت. صبح فردا، مأمورى را فرستاد تا جوانى‌ که خوابش را تعریف مى‌کرد به قصر بیاورد. جوان را آورد. شاه هرچه به

تعبیر خوابی

ادامه مطلب ...
خواب‌های عجیب پادشاه

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یکى بود یکى نبود. در زمان‌هاى قدیم پادشاهى بر سرزمینى حکومت مى‌کرد. یک شب خواب عجیبى دید. خواب دید که از آسمان بدون وقفه روباه مى‌بارد. هراسان از خواب بیدار شد و سعى کرد خواب خود را تعبیر نماید. وقتى عقل او نرسید، وزیران و وکیلان خود را فرا خواند و خواب خود را با آنها درمیان گذاشت. همه از تعبیر آن درماندند. سرانجام یکى از وزیران رو به پادشاه کرد و گفت: 'یا پادشاه عالم! تعبیر خواب نه کار وزیران است نه در توان آنها.

خوابهای عجیب

ادامه مطلب ...
خندهٔ ماهی

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. روزى روزگارى مرد تاجرى زندگى مى‌کرد، یک روز گذار او به قبرستان افتاد، دید یک جمجمهٔ خشک روى زمین مى‌غلتد و مى‌گوید، 'چهل خون کرده‌ام چهل خون دیگر هم خواهم کرد' مرد تاجر جلو رفت و لگدى به جکجمه زد. باز هم جمجمه غلتید و حرف خود را تکرار کرد. تاجر خشمگین شد. جمجمه را برداشت و توى کیسه آن انداخت و گفت: من تو را نگه مى‌دارم، ببینم چطور مى‌توان خون کنی. جمجمه را به خانه برد و آنقدر آن را کوبید تا به یک مشت گرد سفید تبدیل شد

ادامه مطلب ...
خسیس

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. مردى بود، خیلى خسیس. روزى از روزها خواست مهمانیِ سى نفرى بدهد. سى تا بادنجان خرید و به زن خود داد و گفت:. ـ سى تا مهمان دارم، این سى تا بادنجان را بگیر و خورش درست کن، اگر یک دانه آن‌را خوردی، نخوردی!. زن گفت:. ـ باشد، قبول!. زن بادنجان‌ها را سرخ کرد اما نتوانست جلو هوس خود را بگیرد که یکى را نخورد و بالاخره یکى از بادنجان‌هاى سرخ‌شده را خورد. شوهر او از بیرون آمد و یکراست سراغ بادنجان‌ها رفت، آنها را شمرد و متوجه شد یک

خسیس

ادامه مطلب ...
خزانهٔ دزدها

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یکى بود، یکى نبود. شاه‌عباس میل داشت که همیشه شب‌ها اینجا و آنجا گردش کند. شبى از شب‌ها به لباس مبدل در قهوه‌خانه‌اى کنار سه نفر نشست و آنها بر این تصمیم بودند که خزانهٔ شاه را بزنند. یکى از این سه نفر رو به شاه‌عباس کرد و گفت:. ـ تو چه‌کاره‌ای؟. شاه‌عباس جواب داد:. ـ مى‌بینى که درویش هستم!. ـ چه‌کار از دست درویش برمى‌آید؟. شاه‌عباس جواب داد:. ـ اگر دست به ریشم بکشم، گناه مجرمى بخشیده مى‌شود. به شاه‌عباس گفتند پس دسته

ادامه مطلب ...
خروسک پریشان

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. اهالى گیلان این افسانه را این‌طور مى‌گویند: 'مرغ و خروسى با هم در جنگل مى‌گشتند، شغال آمد و مرغ را گرفت و خورد، و خروس تنها ماند و از غصه پرهاى خود را کند و در گوشه‌اى نشست. کلاغى به او رسید و گفت: چرا پریشانی؟ گفت: مرغک را شغال خورد. کلاغ هم پرهایش را ریخت. درخت چنار از کلاغ پرسید: چرا پر ریخته‌اى گفت: مرغک را شغال خورد، خروسک پریشان شده، درخت هم برگ‌زرد شد. بز پاى درخت آمد گفت: چرا برگ‌زرد شدی؟ گفت: مرغک را شغال خور

خروسک پریشان

ادامه مطلب ...
خروس و مورچه

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. روزى مورچه و خروسى با هم رفیق شدند. صبح زود مورچه از خواب بیدار شد و میان کمر خود را محکم بست و بیرون رفت. در راه تکه‌اى پنیر جست. پنیر را آورد و توى طاقچه‌اى گذاشت. خروس رفت و نوکى به پنیر زد. مورچه خبر شد و زدند به سر و کول هم و حسابى جنگشان شد. فردا صبح زود از خواب بیدار شدند و به نزد حاکم رفتند. مورچه گفت: اى حاکم من صبح زود از خواب بیدار شدم. حاکم گفت: این از زرنگى تو است. مورچه گفت: میان کمر خود را محکم بستم. حا

ادامه مطلب ...
خروس گردو دزد

<!-- Top -->. <!-- /Top -->. <!-- Middle -->. <!-- /Middle -->. <!-- PageHeader Template -->. <!-- /PageHeader Template -->. یک شب خروس خواست برود خانهٔ قاضى گردو بدزدد، در بین راه به یک گرگى رسید. گرگ پرسید: 'رفیق کجا مى‌روی؟' گفت: 'مى‌روى منزل قاضى گردو بدزدم' گفت: 'من هم بیایم؟' گفت 'بیا. ' با هم حرکت کردند رسیدند به یک سگ. سگ پرسید: 'کجا؟ ' گفتند: 'مى‌رویم خانه قاضى گردو بدزدیم. ' سگ گفت: 'من هم بیایم؟' گفتند: 'تو هم بیا. ' باز رسیدند به یک کلاغ. کلاغ پرسید: 'بچه‌ها کجا؟' گفتند: 'مى‌رویم خانه قاضى گردو دزدی. ' گفت: 'من هم بیایم؟' گفتند '

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه