کاربر گیزمیز، یکی از قربانیان آزار جنسی از تجربه تلخ خود میگوید

ایشون یکی از کاربران قدیمی گیزمیز هستن. پارسال هم به من ایمیل دادن و گفتن همچین مشکلی در گذشته براشون پیش اومده و با خوندن خبرهای مشابه حالشون دگرگون میشه. اخیرا هم دوباره سر درددل رو باز کردن که من ازشون خواستم با توجه به اهمیت موضوع، شرح کاملتری در مورد اون اتفاق بنویسن و همچنین پیامدهایی که داشته تا در گیزمیز منتشر کنم بلکه کاربران گیزمیز به ایشون دلداری بدن و اگر راهنمایی برای بهتر شدن وضع روحی و حالشون دارن در قسمت کامنت ها بنویسن.

 

 

من واقعا دلم گرفته – حتما باید با کسی حرف بزنم
چشمم به این خبر افتاد
زنی که سر شوهر عمه متجاوزش را برید
دلم بدتر گرفت – من 29 سالمه 
قصه من خیلی طولانیه 
چند سال قبل – که برای جراحی رفته بودم بیمارستان 
فردای روزی که جراحی کردم – حدود ساعت 4 صبح بود که تنها تو اتاقم خوابیده بودم – یه پرستارمرد به من تجاوز کرد - 

الان چند سال که از اون اتفاق وحشتناک میگذره – هنوز نتونستم فراموش کنم – دردی که میکشم غیر قابل بیان 
شبها موقع خواب گریه میکنم
اشک های من رو کسی نمیبینه 
از این دنیا بدم میاد 
هر روز آرزوی مرگ میکنم. از پزشک ها و پرستار و بیمارستان و آمپول متنفرم

 

 

کاربر گیزمیز، یکی از قربانیان آزار جنسی از تجربه تلخ خود میگوید - تصویر 1

 

 

همراه نمیذاشتن – گفتن نمیشه کسی پیش مریض بمونه  (پای من تا بالای زانو تو گچ بود –  
مسکن هم تزریق نمیکردن – میگفتن تو گچ خطرناکه – گرچه پای من خونریزی کرده بود ولی پرستار ها نمیدونستن و …
برای عمل هم من رو بیهوش نکرده بودن – از کمر به پایین بی حسم کردن
 از بس درد داشتم ملحفه رو چنگ میزدم – اما پرستارها مسکن نمیزدن - 
از درد نمیتونستم بخوابم – و چون کسی پیشم نبود – چند تا قرص مسکن خوردم   با درد خوابم برد. نزدیک صبح بود – هوا هنوز تاریک بود - 
اتاق هم تاریک بود- از پنجره بالای در نور  کمی میومد- 
سنگینی اون مرد رو حس کردم که بیدار شدم – اصلا زور نداشتم – اون  مست بود – یه آمپول تو دستش بود 
فقط هلش میدادم که بره کنار – زورم بهش نمیرسید – حتی زورم به سنگینی دستش نمیرسید – فقط میلرزیدم - 
هی میگفتم برو گمشو – ولم کن – ولم کن – اما آروم میگفتم – خودم به زور صدای خودم رو میشنیدم – اثر قرص ها نمیذاشت بیدار باشم - 
سرم گیج میرفت - 
نمیتونستم تکون بخورم – میلرزیدم 

 

 

کاربر گیزمیز، یکی از قربانیان آزار جنسی از تجربه تلخ خود میگوید - تصویر 2

 

 

از آمپول تو دستش میترسیدم – از تاریکی – از صداش 
هی میگفت دارم آمپول میزنم – خودت گفتی درد داری 
نمیتونستم بیدار باشم – سرم گیج میرفت – تاریک بود  
لباس بیمارستان تنم بود - 
نمیدونم چه مدت اونجا بود – نفس نفس میزدم - 
وحشت کرده بودم –  مثل مرگ بود
نمیدونم چه مدت طول کشید – نصف بدنم رو حس نمیکردم – مثل این میمونه که پای آدم خواب میره حس نداره من اونطور بودم
خودش بلند شد – تعادل نداشت
درد داشتم – یه لیوان رو میز بود – میدیدم – اما میز کنار تخت پایین پاهام بود – نمیتونستم کمرم رو بلند کنم - 
میخواستم با لیوان بزنمش
خودش رفت –   
دیگه یادم نمیاد - 

 

 

کاربر گیزمیز، یکی از قربانیان آزار جنسی از تجربه تلخ خود میگوید - تصویر 3

 

 

صبح رفتم دستشویی – لباسم خونی بود – هی گفتم نه – از سوند - 
پرستاره رفته بود – شیفتش تموم شده بود 
ظهر مرخص شدم – تا حالا به کسی – از خانواده ام یا پلیس چیزی نگفتم - 
از خودم خجالت میکشم – از کی شکایت کنم؟
اگر خانواده ام میفهمیدن حمایتم میکردن؟
میتونستم دیگه سرم رو بلند کنم؟
اینجا جای ظالم ، مظلوم رو محاکمه میکنن
از اون سال به بعد زندگیم عوض شد
شبها نمیتونم بخوابم – همش عصبی هستم – یه نوع صرع گرفتم – از بس که تنها نشستم و گریه کردم
نمراتم تو دانشگاه هر روز بدتر میشد – اکثر کلاس ها رو غایب میشدم – شبها نمیخوابیدم – روز ها میخوابیدم – غذا نمیخوردم – حرف نمیزدم
….

 

 

کاربر گیزمیز، یکی از قربانیان آزار جنسی از تجربه تلخ خود میگوید - تصویر 4

 

 

به هیچ چیز امید ندارم ، هیچ چیز برام معنی نداره
پول و تحصیلات عالی و مهمونی و خرید برام بی معنیه
هیچ کدومش برام مهم نیست – من هم باهوش هستم ، تحصیلات عالی دارم هم شغل دارم ، هم خانواده خوب دارم
هر وقت که خیلی خسته میشم میگم خدایا – منو بکش راحت بشم – من هیچی از این دنیا نمیخوام - 
کسی هم که به من وابسته نیست - 
نه شوهر دارم – نه بچه
پدر و مادرم هم که خواهر و برادرم رو دارن و نوه دارن و سرشون به زندگی گرمه
کسی به من نیازی نداره
همش دارم سعی میکنم اون اتفاق و گذشته ام رو فراموش کنم.
من دوستی داشتم که میخواستم باهاش ازدواج کنم – کاملا جدی –  عاشقش بودم – تحصیلکرده و با شخصیت و با ادب و خوش اندام و ….
اما 
 وقتی خواستم باهاش رابطه برقرار کنم تشنج کردم / حالم بد شد (بدنم رو سفت کردم – دست و پاهام رو بغل گرفتم ) (دندونام رو محکم به هم فشار میدادم )
موضوع اون اتفاق رو بهش گفتم. خیلی ناراحت شد.
نه از اینکه چرا قضیه رو بهش نگفتم – از اتفاقی که برام افتاده بود و این حالت من، ناراحت شد.
تنهام گذاشت. الان چند ساله  که تنهای تنها هستم.
نمیتونست با این موضوع کنار بیاد. فکر کنم هیچ مردی نمیتونه با این موضوع کنار بیاد. دلم میخواست تنهام نمیذاشت و کمکم میکرد که بتونم با مشکلم بجنگم. چون خودم میدونم که بدنم کاملا سالمه

 

 

کاربر گیزمیز، یکی از قربانیان آزار جنسی از تجربه تلخ خود میگوید - تصویر 5

 

 

به دکترم نگفتم که موقع رابطه ، تشنج کردم . بهش گفتم : اتفاق بیمارستان رو برای دوستم تعریف کردم 
دکترم گفت : لازم نیست به طرف همه چیز رو بگی
اما آخرش چی؟ بالاخره که میفهمه
تو محل کارم همش به خودکشی فکر میکردم. نمیترسیدم. اما یه چیزی جلوی من رو میگرفت
رفتم امامزاده و کلی گریه کردم 
سبک شدم . هر جا که کار میکنم ، مردها میان به سمت من و میخوان که باهام دوست بشن .  
از کارم اومدم بیرون ، هر روز باهام تماس میگیرن میگن برگرد سر کار!
از کار کردن متنفرم – کار من طوریه که بیشتر با آقایون سر و کار دارم – احساس  نا امنی میکنم – نمیذارم مردی به سمتم بیاد و با من دوست بشه . حتی اگر نظرش ازدواج باشه – چون میدونم که دوباره همون اتفاق های تلخ گذشته تکرار میشه – دوباره داغون میشم
تو این سالها، همه حقوقم رو واسه ویزیت دکترهای روانپزشک هزینه کردم . کمترینشون ساعتی پنجاه هزار میگیره
دارم دیوونه میشم – از تنهایی ، شب و روز ، روز و شب تنها
 خدایا کمکم کن  . من دیگه کم آوردم
 
الان وقت اذان صبح
 
برای من دعا کنین

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه