عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز

جواد از شهرری نوشته:
راستش امروز قرار بود برم سر کار و از اونجایی که حوصله کار نداشتم  سر از جاده چالوس  و بعد هم چالوس در آوردم  بعد هم یه ناهار خوردم و برگشتم ( تازه فهمیدم که تنها سفر رفتن چه حالی میده مخصوصا وقتی گوشی رو خاموش میکنی دوستاتو می پیچونی  :)) تو بین راه کیلومتر ۵۰ یا ۶۰ بود دیدم جشنواره لاله هاست منکه هیچ وقت تو راه وانمیستم و اهل گل و رمانتیک بازی نیستم  واستادم چند تا عکس برا همه دوستان گرفتم ( یعنی خدا کنه منو کسی اونجا ندیده باشه که دست میندازن  :)) راستی این باغ تا روز بیستم برقراره . راستی محیطش هم خوبه از یه طرف کوه و از یه طرف رودخونه داره .

 

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 1
عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 2
عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 3

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

عطیه-ساری نوشته: من‌ یه دو سه سالی‌ کلاس تار میرفتم .اینا دو تا از نغمه هام که ضبطشون کردم.

 

 

 

فایل اول

 

 

فایل دوم

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

سایه/ملایر دوتا از کارهای هنریشو ارسال کرده به همراه دو عکس زیبا از طبیعت زمستانی ملایر و ساحل آلتالیای ترکیه

 

 

 

 

نقاشی خط

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 4

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 5

 

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 6

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 7

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

طلا هم تصویری از کاکتوس های زیباشو ارسال کرده

 

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 8

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

نارسیس نوشته بابا داره با لپ تاپ من سایت گیز میز رو چک میکنه !

 

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 9

 

 

 

 

 

 

و همچنین عکسی زیبا از نماز خواندن مادرش در حیاط منزل رو ارسال کرده

 

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 10

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

کیانا عکس هایی خوشمزه ارسال کرده با این عنوان که: این عکس کیک لواشکی هست که یکی از دوستان وقتی تو عید رفتن شمال گرفته. می گفت تمام محصولات مغازه یه ارتباطی به لواشک و آلوچه داشته!

 

 

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 11

 

عکس و متن های ارسالی کاربران گیزمیز - تصویر 12

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

در انتها چنتا از دوستان مشکلات شخصی خودشون رو نوشتن و ارسال کردن و از کاربران گیزمیز خواستن راهنماییشون کنن

 

 

 

 

 

عمو پرهام نوشته:

 

 

منصور جان سلام.. چند وقته از قبل از عید دیگه دل و دماغ کامنت گذاشتن ندارم. فقط میام خبرها و نظرات و میخونم و میرم. کلا دل و دماغ هیچ چیزی رو ندارم. فکرم انقدر درگیره که سرکار و پشت فرمون و موقع خواب هم مغزم در اختیارم نیست. خیلی اهل درد و دل کردن با آشنا ها نیستم اما چون دیدم اینجا بعضی بچه ها میان و نظراتشون و صادقانه میگن و در ضمن من رو هم نمیشناسن، گفتم منم با بچه ها مشکلم و مطرح کنم شاید کمک فکری بهم بشه.

 

 


من حدود ۵ سال پیش همسرم و از دست دادم و با پسرم آرتین تنها زندگی می کنم. البته مسلما کمک پدر و مادر خودم و همسرم باعث شده که نگهداری از آرتین برام راحت تر باشه.  توی این سال ها نه مسافرت غیر کاری بدون پسرم رفتم نه گردش و تفریح! هر جا برم با آرتین میرم و اگه مناسب سنش نباشه اصلا نمی رم. بعد از فوت همسرم تا نزدیک ۲ سال سمت هیچ دختر و زنی نتونستم برم. دوستام خیلی دختر برای دوستی بهم معرفی می کردن ولی همش فکر می کردم که دارم به همسرم و پسرم خیانت می کنم و جذبشون نمیشدم. حتی با چند نفر امتحانی دوست شدم اما خودم توی کمتر از یک ماه با اخلاق تندم به هم میزدم!! تا اینکه توی یکی از سفرهای شهرستان که با تیم بسکتبال نوجوانان که مربیشون هستم رفته بودم به طور کاملا اتفاقی با خانومی توی لابی هتل آشنا شدم. اون هم اهل تهران بود و اومده بود تسویه حساب دانشگاهش. برای پیدا کردن کار متناسب با رشته اش می خواستم کمکش کنم برای همین شمارش و بهم داد و من هم شمارم و بهش دادم. به مرور با هم آشنا شدیم. نمی دونم چطوری جذبش شدم! اخلاقش فوق العاده بود کاملا حرکات و رفتارش من رو یاد همسرم مینداخت. مثل یه دوست صمیمی آرومم  می کرد. از همون اول بهش گفتم که شرایط زندگی من چطوریه.گفتم بدون پسرم هرگز….. آرتین و ندیده عاشقش شد و وقتی دید وابستش شد. خانواده ی خوب و تحصیل کرده ای داره که از اولش در جریان دوستی ما بودن. منم به خواهرم ماجرای دوستیمون  رو گفتم. هیچ وقت توی مدت دوستیمون فکر همسرم راحتم نذاشت. برای همین هیچ وقت قول ازدواج بهش ندادم و هیچ وقت ازش خواسته ی نامشروع و جنسی نداشتم. چون فکر می کردم که ممکنه مال من نباشه و نمی خواستم با روحش بازی کنم. ..حالا بعد سه سال که تموم خواستگارهاش و برای ازدواج رد کرده، یه خواستگار خوب براش اومده و باید جواب بده. دلم نمیاد ولش کنم، خیلی دوستش دارم و از طرفی هم نمی تونم بگم برای من صبر کنه. با خواهرم صحبت کردم، خانوادم در جریانن و خانواده اون هم منو دوست دارن. خودش هم از رفتارش کاملا مشخصه که دوست نداره از من جدا بشه. به نظرتون چیکار کنم؟ برم خواستگاریش؟ می دونم که آرتین رو هم می پذیره، اما چند تا چیز راحتم نمیذاره: حس جایگزین آوردن برای همسرم، فکر اینکه نکنه پسر من و بعدا رد کنه…. از لحاظ موقعیت مالی و شغلی هم مشکلی ندارم. ممنون میشم اگه شما هم نظرتون رو بگید.

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

سینا نوشته: 

 

 

منصورخان سلام….
چندباری دیدم مشکلات و سوالای کاربرا رو میزاری روی سایت و کاربرا نظراتشونو میگن که خیلی میتونه مفید باشه.
میخواستم به منم لطف کنی و متن زیر رو بزاری تا شاید بتونه بهم کمک کنه چون هیچ جا فضای صمیمی گیزمیز رو نداره و کاربراتون اکثراً بافهم و منطقی هستن. اگه به هر دلیلی برات مقدور نیست لطف کن بهم جوابتو ایمیل کن. پیشاپیش ممنون از لطفت

 


سلام به گیزمیزیای گل…
من سینا هستم ۲۵ ساله از کاربرای نسبتاً قدیمی اینجا
چند روزیه که حالم اصلاً خوب نیست…
روزای اول خیلی به حسم توجه نمیکردم اما بعد از یه مدت فهمیدم قضیه جدیه و من بعد از چند سال که از اولین و آخرین تجربه مشابهم گذشته بود فهمیدم دوباره همون حس پنج سال پیش ولی با پختگی و بلوغ بیشتر سراغم اومده. من عاشق شده بودم و این یه حس دوگانه ای رو بهم میداد، یه حس گنگ و مبهم …..
بدیه این حس واسم اینه که نمیتونم اونو بروز بدم و باید واسه مدت زیاد یا شاید واسه همیشه اونو توی ذهن خودم نگه دارم و شاهد گذشت زمان و دور شدن از رویام باشم 
اما از طرفی باعث خوشحالیه که فهمیدم یه قلب سالم توی سینم هست که دوباره تونسته بعداز یه تجربه بی حاصل، جای یه آدم دیگه بشه…
توی پنج سال گذشته خیلی زجر کشیدم چون میدونستم هیچوقت نمیتونم بهش برسم ولی از طرفی نمیتونستم بهش فکر نکنم. ولی این رابطه یک طرفه در حد همین فکرکردن ها و گاهی اشک ریختن ها باقی موند و هیچوقت جرأت نکردم این حسمو با کسی درمیون بزارم حتی نتونستم برای یک بار با خودش راجع به این قضیه حرف بزنم….
حالا دیگه اون روزا گذشته و اون دختر ازدواج کرده و الانم خوشبخته.
منم چندوقتی هست که تونستم از فکرش بیام بیرون و دیگه حسرت نخورم، اما حالا یه شعله دیگه افتاده به وجودم که دوست ندارم تجربه قبلیم رو تکرارکنم. میخوام هرطور که شده به خواسته ام برسم یا حداقل تلاشمو بکنم برای رسیدن بهش. 
چندبار تصمیم گرفتم با خودش صحبت کنم و خودمو برای همیشه راحت کنم اما ترس جواب منفی شدن و طرد شدن بهم اجازه نداده حرکت مثبتی انجام بدم. شاید به خاطر کمبود اعتماد به نفس باشه یا شاید غرور بیجا…..

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

فاطمه نوشته: 

 

 

سلام منصور عزیز
وقتت بخیر
راستش میخواستم بپرسم میشه من یک درد دل از خودم بذارم وشما بذاری رو سایت؟
توضیح اینکه : به روز مادر نزدیک میشیم وهمه قدردان مادرهاشون هستن
اما من ادمیم که سالهاست از جانب مادرم اذیت شدم، شاید یادت بیاد قبل عید هم باهات مشورت کردم
بنظرم پیدا میشن آدمایی که مادرشونو دوست نداشته باشن پس شاید خیلی هم غریب نباشه
اما من بیشتر میخوام که اگه ممکن باشه بچه های سایت با ملامتهاشون یا نصیحت هاشون بهم خواسته یاناخواسته کمک کنن تا به خودم بیام
من به حرمت مادرم آگاهم ، اما مادرم هر حرفی که تونسته بهم گفته منظورم فحاشیه
ومن بخاطر مادرم از بعضی چیزها گذشتم
اصلا دلم نمیخواد حرفهایی که ازش شنیدم رو بگم چون برام رنج آوره مگر اینکه بگی خیلی لازمه

 


امیدوارم خیلی  وقتتو نگیره
مینویسم برات، تصمیم طبیعتا با شما که بالاخره چیکار کنی
من الان ۲۹ ساله هستم، دوران کودکی و نوجوونی سختی داشتم البته جوونی هم آسون نبوده تا حالا اما تحملم توی این سنین بیشتره
از زمانی که یادم میاد مامانم و بابام با هم بحث و دعوا داشتن و جو خونه متشنج بوده
تو دوره دبستان و راهنمایی که بودم پدرم چندسالی مارو ترک کرد،خونه ما تا خونه مادربزرگ پدری از سرکوچه تا ته کوچه بود و پدر مارو ترک کرد و با مادربزرگ بود اما توی محیط روستا ( که محیط کوچیکی بود و طبیعتا مردم تو کار همدیگه دخالت میکردن) میگفتن که بچه ها پدر رو ازخونه بیرون کردن
یعنی من و ۲ برادر من که ۳ و ۴ سال از خودم بزرگتر بودن، اونهام تو شروع جریان هنوز راهنمایی میرفتن
خب طبیعتا زندگی ما به سختی میگذشت ، درس میخوندیم و درکنار مادرم قالی میبافتیم تا روزگارمون بگذره
گفتنش برام جذاب نیست اما خب من کلاس چهارم دبستان بودم هنوز تازه یک سال بود روزه بهم واجب شده بود برای مردم روزه میگرفتم واسه پول
هرکجا که میرفتیم نصیحت میشنیدیم درحالیکه ما بچه ها هیچ کاره بودیم، چندسال به این منوال گذشت
من حالا اول دبیرستانو خونده بودم، بالاخره با وساطت بزرگترها قرار شد ما کمی از روستا دور بشیم تا شرایط زندگی کم کم عادی بشه
جایی که پدر راضی شد بره شهری بود که فقط ۱۵ کیلومتر باروستامون فاصله داشت
برای مهری که من میرفتم دوم دبیرستان اومدیم به این شهر
حالا یک برادرم رفته بود سربازی، یکی دانشگاه و من بچه بزرگ خونه بودم و یک داداش دیگه که کلا چون کوچیکتر بود کمتر متوجه این جریانات بود
اما شاید دردسرهای من تازه شروع شده بود، مادرم فوق العاده عصبی بود و پرخاشگری میکرد
به من فحاشی میکرد ، فحش هایی از مادرم میشنیدم که سزاوار یک زن فاسد هم نبود
البته این میون جسمی هم فیض میبردم اما اونها خیلی خیلی قابل تحمل تر بود از آزارهای روحی
رسیدم به کنکور، باید میخوندم اما نمیتونستم برای اینکه کار من گریه بود، البته میخوندم اما نه اونطور که باید
سال اول نتیجه دلخواهو نگرفتم، درحالیکه همه انتظار رتبه زیر ۱۰۰۰ داشتن من یه رتبه داغون آوردم
سال بعد باز خوندم، حالا شرایط بدتر هم بود چون من تمام وقت توی خونه بودم، هم فحش میشنیدم و هم کتک میخوردم
اون سال دوبار اقدام به خودکشی کردم اما هردوبار بی فایده بود، شانس آوردم هنوز سالمم
بالاخره اون سال دانشگاه قبول شدم و رفتم مشهد 
اون دوران هم سختیهای خودشو داشت اما بهتر ازقبل بود، حداقل میتونستم از فضای خونه دور باشم
درسم تموم شد و من برای فوق لیسانس شبانه قبول شدم، حمایتی از جانب خونواده نداشتم و نشستم که برای سال بعد بخونم
این توضیحم بدم که توی این مدت هروقت خواستگاری میومد من شدیدتر از قبل مورد حمله مامان واقع میشدم اما چون دلم نمیخواست زندگی مشابه مادرم داشته باشم یا بچه هام رنجی که من میکشم رو بکشن تسلیم نمیشدم چون میدونستم چی میخوام و چی نمیخوام، توی دانشگاه هم اگه فرصتی پیش میومد چون از شرایط خونه نگران بودم هیچ موقع بهش بهایی ندادم
چندماهی خوندم تا اینکه نتونستم دووم بیارم (مادر هم برای ازدواج و هم برای کار به من فشار میاورد)به سختی مشغول به کار شدم و دیگه نتونستم بخونم، هرچند بازم شبانه آوردم اما خودم نمیتونستم  هنوزاز پس هزینه هاش بربیام
گذشت و همین شرایط ادامه داشت تا اینکه دیدم نمیتونم تحمل کنم با هزار گرفتاری رفتم اصفهان برای گذروندن یک دوره تور لیدری
به این امید که دیگه برنمیگردم
اونجا با یک خانوم مسن که نیاز به هم خونه داشت زندگی میکردم، کاراشو میکردم و دوره رو هم میگذروندم
چندجایی رفتم برای کار و امیدوار هم بودم اما متاسفانه هم خونم فوت شد و من بلافاصله بعد ازدوره مجبور شدم برگردم شهر خودم
به فاصله ۲ ماه برای کار بهم خبر دادن ، خوب بود و میخواستم برم اما مامان اجازه نداد و من تسلیم مادر شدم
باز نشستم برای فوق خوندن و باز شرایط مثل قبل، با اینکه همه چیز تکراری بود ،  بدرفتاریهاش و فحاشیهاش ، حتی اینکه ۲ بار از خونه بیرونم کرد  و شاید باید به مرور زمان این چیزا طبیعی میشد اما نشد، برام تحمل سخت بود
شاید از هرکس دیگه ای آدم این آزارهارو ببینه اینقدر سنگین نباشه که از مادر
باز نتونستم و رفتم توی یک مهمانسرای توریستی مشغول به کار شدم، مهمانسرا تو یه روستای دیگه بود و من صبح ساعت ۵ باید میرفتم و شبها ۸ یا ۹ شب میرسیدم خونه اما مادرم بهم حرفهای ناشایستی میزد، انگار داره با یک دختر(معذرت میخوام) فاحشه حرف میزنه
نهایتا بازم کم اوردم و اون کار رو هم ترک کردم
۲ سالی میشد که با یک نفر اشنا شدم که کم کم بهش علاقمند شدم ، دنبال فرصتی بودیم برای ازدواج
من امسال دیگه به هر ترتیبی که بود خوندم برای فوق و دررضمن کلاس خیاطی هم میرفتم که کاری بلد باشم تا اگه مجبور بشم از پس زندگیم بربیام
اما قبل از عید برام خواستگاری اومد که ظاهرا شرایط خوبی داره و همه میپسندن و لی من وقتی باهاش حرف میزدم میدیدم که چقد روحیاتمون متفاوته
هرچند به دوستم علاقمند بودم اما میتونستم اینو بفهمم که حتی بدون حضور دوستم هم این آدمو نمیخوام
اما خونواده مجبورم کرد
مادر بهم گفت نفرینت میکنم اگه جواب رد بدی
برادرهاتو هم نفرین میکنم اگه باهات کوچکترین ارتباطی برقرار کنن
پدر هم گفت اگه جواب رد بدی باید از این خونه بری بیرون
خب من میتونستم از خونه بیام بیرون و برم جایی مشغول به کار بشم و روزگارمو به سختی بگذرونم اما جامعه چه نگاهی به من میداشت؟
یک دختر بدون خونواده
نهایت اینکه تسلیم شدم، عقد کردیم و حالا همسری دارم که روز به روز بیشتر ازش بیزار میشم
سعی کردم به دوستم فکرنکنم اما مشکل اینجاست که من این آدمو نمیخوام، رفتارهاش برام ازاردهندست
حالا اصلا نمیتونم باپدر و مادرم هم سفره بشم، یکی دو هفته تلاشمو کردم که عادی رفتارکنم اما نشد
الان باهاشون هم سفره نمیشم، وفقط میتونم به چشم آدهایی بهشون نگاه کنم که زحمت کشیدن بزرگم کردن اما حق پدر و مادریو تموم نکردن
آدمهایی که زور گفتن و بخاطر دل خودشون منو ….
خیلی طولانی شد
واقعا معذرت میخوام حالا که نوشتم میبینم خیلی هم قابل درج نیست ولی خیلی نیاز به هم فکری دارم
شاید دربرابرزندگی سخت دیگران مشکلم کوچیکه اما کی میتونه آزارهای روحی رو نادیده بگیره یا کوچیک بشماره
مرسی که وقت گذاشتی

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

آتنا نوشته: 

 

 

اقا منصور سلام من از کاربرای قدیمی سایتم زیاد کامنت نمیزارم أما جند وقتی یه مشکلی برام بیش اومده به تنها کسی که میتونستم مشکلم رو بکم و ازش،کمک بخوام أین جاوبجه های سایت بودن:راستش من آدم زیاد مذهبی نیستم أما أنقدرهم بی قید و شرط نیستم حداقل نمازم رو میخونم و تابه حال هم دوست بسری نداشتم اما هر وقت حرف عشق میشد من میکفتم به نظرمن عشق بأید تو یه نکاه باشه ولی دوستام میکفتن عشق به مرور زمان ،أما حالا جند وقتی توی کلاسم واقعا از یه بسری خوشم اومده اون هم متل من از لحاظ اعتقادات معمولی من جندبار باهاش صحبت کردم و به بیشنهاد دوستام ازش جزوه کرفتم أما أون خیلی معمولی برخورد کرد من واقعا بهش علاقه مند شدم أما جه طور بهش بکم که کوجک نشم من خیلی سعى کردم فراموشش کنم أما نتونستم واقعا حالم بده نمیدونم جه طور علاقه مو بهش نشون بدم شاید اونم به من علاقه داره خواهش میکنم کمک کنین جی کارکنم زندکیم بهم ریخته اقا منصور تورو خدا ایمیلمو بزار

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

یکی از کاربران سایت نوشته:

 

 

سلام منصور جان 

یه کمک میخاستم بهم بکنی—اگه میشه این چیزی که میخام برات بنویسمو بزار تو سایت میخام نظر بچه هارو راجبش بدونم….البته اگه صلاح دیدی!!


من یه پدر دارم که متاسفانه اخلاقش خیلی بده خیلی خیلی بد….

نظر هیچکسو تو خونه قبول نداره–خیلی خیلی زود عصبانی میشه
دریغ از یک کلمه که بشه باهاش حرف بزنی تا میای باهاش حرف بزنی
میره تو فاز نصیحت یا میگه تو اشتباه کردی

تو خونه هیچکس باهاش حرف نمیزنه
منم وقتی حرفی دارم با مادرم حرف میزنم
چون میدونم بابام حرفمو نمیفهمه فقط حرف خودشو میزنه
همه ی خانواده ازش کینه دارن حتی مادره پیرش که روزی صد بار واسه خودش آرزوی مرگ میکنه به خاطر بچه ای که داره
بابام چن وقت پیش به مامانم گفت "خدا از دستش در رفته که ما رو خلق کرده" متاسفانه پدرم دست به زن هم داره سر هر مسیله کوچیکی همه چیزو خراب میکنه…

من از الان یه کینه ای نسبت بهش دارم که فقط منتظرم پیر بشه اونوقت تمام این حرفا و تمام این کارایی که تو این چن سال انجام داده رو به روش میارم

البته از حق نگذریم بابام هیچوقت برای من وخانوادم هیچی از نظر مادی کم نذاشته اما چه فایده با اخلاقی که داره همه ی این کارا بی ارزش میشه!!!

خواهشا کمکم کنید!!

(منصور جان اگه خواستی بزاری تو سایت بدون اسم بزار مرسی)

 

 

 

 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه